خرید بک لینک

به نام خدا

خاطره ای درس آموز

سلام امروز دوشنبه 98/7/8قصد دارم خاطره ای ازتابستان 1372بگم:

قسمت اول :ابلاغ ماموریت به تحصیل درشیراز

یک سال بعد از ازدواجم که با حقوق معلمی شرایط نسبتا خوبی نداشتم وبا مستاجری در طبقه دوم منزلی دراهوازاز وضعیت خودم خیلی ناراضی بودم ،تصمیم گرفتم ادامه تحصیل دهم .دوره فوق دیپلم تربیت معلم را در شیراز سپری کرده بودم ودراردیبهشت 1371بعد از یک سال سابقه معلمی ازدواج کردم تابستان 72دوره کارشناسی مجدداشیراز قبول شدم.خوشحال از موقعیت پیش آمده حکم ماموربه تحصیلی ام را از اداره آموزش وپرورش ناحیه یک اهواز گرفتم .جهت تعیین تکلیف محل خدمتم مراجعه کردم به اداره کل آموزش وپرورش فارس مسئول آموزش گفت هفته آینده جهت تعیین محل خدمت مراجعه کنم .برگشتم اهوازیک هفته بعد که رفتم اعلام کردن محل خدمتتان شهراقلید است .گفتم بابا با خانوادم اومدم شیراز درس بخوانم چطور برم اقلیدو بیام .نهایتا باب همکاری بعد از دوسه روز رفت وآمد شهررا جابجا کردن به مرودشت وقتی رفتم مرودشت مسئول آموزش گفت 10روز دیگه سازماندهی انجام میشه ؛مجبور شدم برگردم اهواز و10روز بعد مراجعه کنم ؛که متاسفانه به دلیل امتیاز پایین گفتن باید به روستایی نزدیک سپیدان بری که به دلیل برف گیر بودن زمستان باید با الاغ مسیر را طی کنید .رفتم پیش رئیس اداره مشکلم را گفتم .گفت باشه بعد از ظهر در جلسه شورای معاونین مطرح می کنم اگه موافقت شد خود اداره درگروههای آموزشی مشغول بشید . خوشحال شدم نهار نخوردم بعد از ظهر پشت در دفترریاست نشستم تا پایان جلسه ببینم نتیجه چی میشه ،حدودای ساعت 5ریاست محترم با محاسن بلندش تشریف آوردند ، رفتم جلو پرسیدم جناب چی شد ،نگاهی بهم کرد وگفت آخ فراموش کردم مشکل شما را طرح کنم ،ان شاالله جلسه هفته آینده ،با نامیدی برگشتم مسافرخانه شیراز فردای آن روز مراجعه کردم دفتر آموزش گفتم جناب بنویسید به بنده نیاز ندارید تا برگردم اداره کل ،گفتن ریاست قبول نمی کنه ،گفتم اشکال نداره شما بنویسید موافقتش با من بالاخره نوشت ونامه را بردم پیش ریاست ایشان هم که از ماجرا خبر داشت خودش را به اون راه زد ونامه را امضا کرد ،برگشتم اداره کل مسئول آموزش با ناراحتی تلفن رابرداشت تا به ریاست اداره مرودشت تذکربده چرا نیرو را برگشت داده،سریع پریدم تلفن را گرفتم گفنم بابا من برا رفتم به شهرستان مشکل دارم از اهوازاومدم اینجا درس بخوانم متاهلم لطفا همکاری کنید ،گفت باشه حالا که این طورشد حکم تان را همین ناحیه سه شیراز می نویسم .سپاس گزار شدم وبانامه به ناحیه سه شیراز مراجعه کردم 12ساعت موظف درروستای بیدزردو12ساعت حق التدریس درروستای تیون ابلاغ گرفتم.سال بعدش مرکز شهر دریکی ازمدارس به نام شهیدکامفیروزی مشغول شدم.

قسمت دوم اجاره ی منزل واسکان در شیراز

با حل مشکل محل کار حالا باید به حل مشکل اجاره مسکن می پرداختم .حقوق بنده11000تومان بود هربنگاه یی می رفتم اجار ه ماهانه بالای 15000تومان بود .ازقسمت های خوب شهر عقب نشینی کردم رفتم اطراف سعدی یکی از بنگاه ها منزلی 50متری برام معرفی کردکه300هزارتومان رهن می خواست .جورکردنش مشکل بود ولی با خودم گفتم با فروش وسایلی مانند کولروطلای همسرم وپول های نقدی که دارم مشکل حل میشه فردای آن روز وقتی برا قرارداد رفتم ،مجدداٌ به محل منزلی که قرار بود اجاره کنم سر زدم یکی از همسایه ها گفت: جوون چرا اینجا می خوای خونه بگیری ،گفتم :چطور؟ گفت :آخه اینجا پر از معتاد وقاچاق چی هست ،همین خونه ایی که می خواهی بگیری قبلا قاچاق چی داخلش بود وفرار کرد بندر عباس و...بالاخره ترسیدم وچندتا بنگاه دیگه سرزدم ومتوجه شدم توان اجاره ی منزل با این حقوق را ندارم فردای آن روز به قول شیرازی ها ازصبح گاه چندجای دیگه سرزدم تا انچنان ناامید شدم که در روی نیمکتی در پارک میدان ولی عصر خوابم برده بود وقتی از خواب بیدارشدم نزدیک ظهر بود .خواستم برم شاه چراغ برای زیارت ونماز ولی بادلی گرفته رو کردم به شاه چراغ وگفتم نمیام زیارتت دراین شهر غریب کمکم نکردی پس خدا حافظ. تصمیم گرفتم انصراف بدم وبرگردم اهواز به خاطر همین رفتم اداره کل جهت اعلام انصراف ،به محض اینکه وارد درب ورودی اداره کل شدم یکی از همکلاسی ها ودوست صمیمی دوران تربیت معلم به نام هاشم خواجه نژاد صدام کردوگفت :حسن آقا اینجا چکار می کنی گفتم والا اینجامامور به تحصیل شدم برای ادامه تحصیل که متاسفانه منزل مناسب پیدا نکردم وحالا می خوام انصراف بدم وبرگردم اهواز ،گفت :اتفاقاً من هم قبول شدم دانشگاه کرمان وقصد دارم برم کرمان ،انصراف نده بیا ناهار بریم خونه ی ما مادرم با دیدن شما خوشحال میشه مشکل خونه هم ان شالله حل میشه ،وقتی رفتم منزل مادر آقا هاشم درجنت آباد،مادرشون با خوشحالی وبا لهجه شیرازی گفت حسن آقو خدا شمارا رسونده این آقا هاشم می خواد بره کرمون ماهم این خونه را فروختیم تقسیم ارث ومیراث کردیم .من هم سهم خودم را نزدیک شاه چراغ خونه ای 120متری خریدم برا زیارت وعبادت سرپیری (جالبه حالا که این خاطره را بعد از26سال می نویسم 15روز پیش که احوال حاج خانم را از دوستم آقاهاشم خواجه نژاد پرسیدم گفت حالش بدنیست «سن 93سال» داریم ازش مراقبت می کنیم)اگه شما وخانمتون بیایین پیش من خداراشکر از تنهایی درمیام ،(بابای آقا هاشم20سال پیش رحمت خدا رفته بودآن مرحوم تاجربوده )باحاج خانم توافق کردیم 100میلیون پول پیش وماهی 3000تومان اجاره بدم ودوتا اطاق دراختیار ما باشد .الحمدالله طی دوسالی که منزل حاج خانم بودیم مثل مادر بامحبت وبزگوار بابنده وهمسرجوانم بهترین رفتار وهمسایگی را داشتند که ان شالله جایگاهی بهشتی داشته باشند. البته لطف شاه چراغ درحق بنده فقط این نبودبلکه همسرم هم ازدوره راهنمایی ادامه تحصیل داد وبعداً که برگشتیم اهواز لیسانس گرفت .بنده طی این دوسال به دلیل اینکه محل کارودانشگاه ومنزل نزدیک هم شدن تونستم صبح ها با اضافه کاری مبلغی پس انداز کنم ودراهواز زمینی خریدم ودوسال بعد از برگشتن به اهواز درجای خوب اهواز صاحب خانه شوم. یکی دیگه از کرامت های شاه چراغ خیلی جالبه وقتی دوره تحصیلات بنده تمام شد وخواستم اثاث کسی کنم وبرگردم اهواز تماس گرفتم با برادربزرگ ترم حجت الله که دچار مشکلات خانوادگی وکسب وکارش بود وقتی به همراه پسر برادرم علی آمدن شیراز ومشکلاتش را تعریف کرد خیلی متاثر شدم .دوست داشتم هرچه درتوان دارم کمکش کنم ولی متاسفانه آنقدر مشکلاتش زیاد بود که از عهدش نمی آمدم به جز دلداری دادن .شب نشستن ودرد دل کردن گفت:حسن جان می دونی زنم که فرتازه طلاق دادم سه تابچه مونده رودستم بدون درآمد ،منی که خونه وکسب کار پرونق داشتم الان نه خونه ای دارم نه کس وکاری با بدهی ای حدودپنج میلیون ودویست هزار تومان که تمام داری ام 240هزارتومانی هستش که همراه دارم .اگه طلب کارها بندازنم زندان تکلیف بچه ها چی میشه ؟ بین خودمون باشه برگشتیم اهواز قصد دارم برم نیشابور چند ماهی از سربازیم آنجا بودم شهر خوبی بود . من هم داریش دادم گفتم ان شالله درست میشه ،به امید خدا فردا بلندشوبریم زیارت شاه چراغ بعدکه رفیم اهواز یک فکری به حالش می کنیم .گفت نه بابا اصلا شاه چراغ که نمیام بالاخره صبح که از خواب بیدارا شدیم گفتم خوب حجت جان بریم با این پولی که داری مقداری اجناس شیراز بخریم ببریم اهواز بفروش بلکه خدا بزرگه .قبول کرد ورفتیم دمپایی طبی وحتی سیگار خریدم با اثاثیه منزل ما آوردیم اهواز بعد از فروش اجناس دارایی حجت الله 375هزار تومان شد .شب رفتیم منزل پدرم با هم خوابیدیم بلکه فکری به حال قضیه بکنیم که دم صبح من واز خواب بیدار کرد وگفت حسن چیزی به فکرم زد .خیابان یوسفی سیدی است که کارش فروش اجناس استوک (یا ته مغازه هاست)بریم ببینم چه داره ازش بخریم .با خوشحالی گفتم عالیه بریم .رفتیم سراغ سیدحسن خیابان یوسفی اول صبح لباس های حراجی را ریخته بود جلوی مغازش وخانم ها مشغول انتخاب وجدا کردن اجناس بودن که ما به سید ی که سرش خیلی هم شلوغ بودسلامی کردیم وگفیم سید لباس چی داری به تعداد زیاد ،گفت والا دیشب یک کامیون مانتو شلوار سرمه ای بچه ابتدایی رسیده دستم که جا براشون ندارم همه شون را 370هزار تومان ببرین جالب اینکه دقیقا به اندازه سرمایه برادرم بود..بالاخره مانتوهارا ریخیم به کامیون وسید هم دوگونی بزرگ لباس وجوراب بچه بصورت هدیه انداخت رو مانتوها وآوردیم حیاط منزل برادر بزرگم حاج حشمت الله که با دیدن این همه مانتو شلوار خوشحال شد وظهر بعد از صحبت ها به این نتیجه رسیدیم به یکی از طلبکارا که بیشترین واصلی ترین طلب را داشت زنگ بزنیم وبگیم بیادمانتوهارا به جای بدهی بردار که فصل مناسبی هم بود ماه شهریور که فروش مانتو ها بازار خوبی داشت .تماس که گرفتیم فردای آن روز یکی از کارکنانش رافرستاد ،اخوی بنده ازترس اینکه گیر نیوفته رفت منز ل پدرم وقضیه را سپرد به من ،نماینده طلب کار وقتی آمد ولبلس ها رادید گفت صاحب کاربه بنده گفته یک نمونه نشون شخصی دربازار امام بدم تا قیمت تعیین بشه بعدمی برمشون ،وقتی با هم می رفتیم بازار امام بین راه بنده صادقانه مشکل را براشون تعریف کردم اول خیابان امام که رسیدیم گفت اجازه بده تلفنی به صاحب کاربزنم .تلفن که زد گفت جناب (فکر کنم طرف فامیلش حسینی بود)بازار هنوز بازنشده خودتون میتونید بیایید قیمت گذاری کنید ،اقای حسینی هم گفتند هوا چطوره کارمندش گفت آقا هوا بدجوری شرجیه وگرمه اگه میتونید فردا تشریف بیارید ،آقای حسینی هم گفت اشکال نداره همه چک ها تحویل بده مانتوها را بیار،کارمندشون خوشحال گفت مشکل حل شد .بریم ماشین بگیریم بالاخره کامیونی گرفت وهمه مانتو هارا بارزدوهمه چک ها را تحویل داد وآخرسر دوبسته بزرگ لباس ها را هم که سید داده بود نبرد وهمین ها دست مایه ای شدند تا برادرم دوباره کاروکاسبی اش را شروع کنه ،که الحمد الله ضمن حل مشکل مالی اش کاسبی خوبی هم پیدا کرد .

برچسب: نویسنده: آدرین کوهی تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 2:16

صفحه بندی